جناب آقای خامنه ای
رهبر نظام جمهوری اسلامی ایران
با سلام
دردمندانه در فضایی برایتان می نویسم که مدعیان دوستداریتان این روزها که نه ، در تمام این سالها چنان کرده اند که تحمل خلقی را برده اند و حقش را به خون آلوده اند . برای من بسیار دشوار است که سر افکنده پدرم و آه دردمندانه مادرم را در برابر این سوال در این سالها بی پاسخ " چرا انقلاب کردید ؟ " را ببینم . برای من بسیار سخت است دل شکسته پدری را ببینم که هنوز تنها دلخوشی اوقات تنهاییش بوئیدن پیراهن خونین رفیق کودکیش و دست کشیدن به پلاک برادر شهیدش است . برای من بسیار دردآور است گلایه های مادری را بر سجاده نمازش بشنوم که درد خود از شما را با خدایی در میان می گذارد که شما ادعای مالکیت بالافصلش را دارید . مادری که هنوز تندی من به شما را به حرمت جد بزرگوارتان و موی سپیدتان برنمی تابد .
می تونید باز هم به راحتی این سخنان را سخنان مسجد ضراری ها بنامید . اما چه باک که شنیده ام آن زمان که علی به محراب ضربت خورد بسیار کسان بودند که می گفتند : مگر علی نماز می خواند ؟ نمی دانم شانه هایتان چقدر تواناست اما لحظه ای به این اندیشیده اید که اگر یک نفر ، تنها یک نفر از میان میلیونها نفری که این روزها بیرون از آن هوادران سینه چاکی که جانشان را فدای شما اطلاق می کنند مومنه زن یا مسلمان مردی باشد که این صدای الله اکبرش فریادی از سر ایمان باشد آیا آن شانه ها توان تحمل عذاب خداوندی که شما بنده اش را به زعم خود کافر حربی نامیده اید دارند ؟ آیا لحظه ای به این اندیشده اید که اگر همانگونه که خود می خواهید در خوشبینانه ترین حالت حکومت شما را حکومت عدل علی قیاس کنیم و در بدبینانه ترین وضع مخالفانتان را خوارج بدانیم که به هیچ وجه این باورم نیست خوارج حکومتتان بسیاری زیاد شده اند ؟ آیا قیاس کرده اید که طلحه و زبیر در قیاس با عمار یاسر طلحه و زبیر شده اند که والله در مقابل مروان بن حکم و خالد بن ولید باید به مسلمانی آنها درود فرستاد . که اگر قرار به سهم بندی این انقلاب باشد خود نیز باور ندارید که سهم تک تک آن افردای که بیرون مرگ بر دیکتاتور می گویند کمتر از آنهایی باشد که خونشان را به شما هبه می کنند .
بسیار شنیده ام و بارها خوانده ام که قرار بود در این مملکت حتی کمونیست ها هم بتونند سخن بگویند . قرار بود بجای اوین ها دانشگاه بسازیم و من و شما و همه در کنار هم کشوری بسازیم که بجای خاطره سالها دیکتاتوری که داغش بر دل این مردم به یادگار مانده نقش مهربانی و دوستی بنگاریم . چگونه است در نظامی که به کمتر از حکومت عدل علی بودن رضا نیست که به ما آموخته اند خوارجش در همان مسجدی که خود امام جماعتش بود به امامت دیگری نماز می گزاردند و بر ضدش سخن می گفتند مردم صدایشان را بر دیوارها یا اسکناس ها می نویسند و چنان سبقه ای از سرنوشت معترضانتان وجود دارد که خبر اعتراض جوانی به شما چنان عجیب و ناباورانه می نمایاند که جماعتی نه ، ملتی به سر ذوق می آیند و گروهی آن را نمایش رهبری می نامند ؟
چگونه است شمایی که زمانی لیبرال دموکراسی را پایان یافته می نامید و فردایش سکولارها را می نوازید هنوز بعد از سی سال حکومت اسلامی که تلویزیونش جز از اسلام ناب محمدی سخن نمی گوید و حوزه هایی که میلیاردها تومان از بودجه مملکتی را برای پرورش تعهد و تخصص اسلامی می بلعند ، روشنفکرانی که یا به میل شما باید سخن بگویند یا میهمان دیار غربت شوند لازم می دانید از انحراف علوم دانشگاهی بگویید و فرمان کتاب سوزی بدهید .
این ملت خشمش را در سکوتش پنهان کرده است شاید صدای فریاد کسانی که از شما فرمان جهاد می طلبند در این سالها حواستان را از شنیدن آن منحرف کرده بود ولی اگر دمی گوش فرا دهید آنرا در این روزها در همه جا از نوار بسته شده بر دست آن کودک چند ماهه تا روسری و تسبیح پیرزن همسایه ما ، از تن زخم خورده دوستانمان تا سخنان دردمندانه دوستان و همرزمان سابقتان می توانید بشنوید . آنرا می توانید از نگاه هراس رئیس جمهور انتصابیتان یا حرفهای گرد نشسته گان پیرامونتان نیز بخوانید . می توانید آنرا از فریاد همان جوانی که نمایش بزمتان را بهم ریخت بفهمید .
شنیده ام شما فرد تاریخ خوانی هستید . همه حاکمان خودخوانده تاریخ یکبار اشتباه بزرگی میکنند که بهای بزرگتری را برای آن می پردازند . بگذارید در این آخر رازی را به شما بگویم . فراموش کرده بودید روح آزادی خواهی این ملت را بکشید و این سرانجامش است . شما که خود واقفید نسل جوان امروز را نمی توان متوقف کرد چرا به بیراه می زنید . بیایید و تقدیری دیگر برای تاریخ بنگارید . صدای ملتتان را بشنوید و به خواستشان گوش دهید . امروز هم دیر شده است ولی فردا بسیار دیرتر است .
جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹
شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹
هدفمندی یارانه ها یا داستان دلفین های مسیح علی نژاد
در آغاز انتخابات این دوره ریاست جمهوری برای دوستانی که استدلالشان بر رای دادن انتخابی بین بد و بدتر بود بارها گفتم که اینبار حضور نه برای انتخابی بین بد و بدتر که انتخابی بین بودن و نبودن است . بنیان حرفم بر این باور بود که اینبار اگر باز هم قرار بر ادامه روند فکری حاکم کنونی باشد به همت محرم علی خان های یقه بسته آن اندک ته مانده NGO های وطنی در هر سبک و سیاقی درشان تخته می شود و همان چند خط یا چند جلد کتاب نیز راهشان به دستگاه های خمیرسازی می افتد و علی آقا می ماند و حوضی که اینبار تنهایی بودنش کلی برایشان صفا دارد . نه مجالی که به ابروی بالای چشم ایشان اشاره کند و نه صدایی که برخورنده تریج قبای ایشان باشد . همه ملک می شود همان مملکت گل و بلبی که جناب ولایت فقیه شان می خواهد و تمام خطابه ها از گرفتاری خال لب دوست داد سخن خواهند داد . هر چند در کنار اینها حیرت عظیم دوستان دخیل در اقتصاد آن هم از نوع مهندسیش از ولع عجیب سپاه در خرید ریز و درشت شرکت های نفتی و غیر نفتی در آن شوی خصوصی سازی خبر از شکل گیری مافیای اقتصادی سپاه که یک نمونه قدیمیش از جنس مافیای وزارت اطلاعات فلاحیان بود و همه بیاد دارند که همان چه بر سر این قوم آورد می داد ولی همه اینها در هیاهوی دعوا بر سر تشک ملا اعم از کردان ، گشت های ارشاد و محصولی گم شد .
امروز که کیهان نوشت که 36 میلیون نفر یارانه نقدی می گیرند ناگهان یاد آن مقاله دلفین های مسیح علی نژاد آمد . بی گمان برای دولت و نظامی که پوپولیستی چون احمدی نژاد را سمبل خود کرده و هزاران چون او در سایه دارد بسیار دلنشین است که نخبگاننش را آواره ملک غربت کند ، مکنتش را بفروشد و با ترفند شیرین ترویج عدالت ، عنان اختیار ملتش را با دادن نانش و گرفتن جانش در دست بگیرد تا هیچ صدایی نخواهد که نه ، نتواند به ساز او نخواند . داستان دلفین ها ادامه دارد حتی شاید آن زمان به نمایش تهوع آوری چون سفرهای استانی و منظره هزاران دست ملتمس هم دیگر احتیاجی نباشد .
امروز که کیهان نوشت که 36 میلیون نفر یارانه نقدی می گیرند ناگهان یاد آن مقاله دلفین های مسیح علی نژاد آمد . بی گمان برای دولت و نظامی که پوپولیستی چون احمدی نژاد را سمبل خود کرده و هزاران چون او در سایه دارد بسیار دلنشین است که نخبگاننش را آواره ملک غربت کند ، مکنتش را بفروشد و با ترفند شیرین ترویج عدالت ، عنان اختیار ملتش را با دادن نانش و گرفتن جانش در دست بگیرد تا هیچ صدایی نخواهد که نه ، نتواند به ساز او نخواند . داستان دلفین ها ادامه دارد حتی شاید آن زمان به نمایش تهوع آوری چون سفرهای استانی و منظره هزاران دست ملتمس هم دیگر احتیاجی نباشد .
جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
حکایت این روزهای سید علی خامنه ای ، حکایت تابستان 57 محمد رضا پهلوی است . همو که صدای انقلاب ملت را شنید و این که حرف از آبروی بر باد رفته نظام می زند . حضرت ایشان یحتمل حکایت خری که در پوست شیر افتاده بود را نصفه شنیده اند که غره به هیکل غلط انداز خود و نوچه هایشان گمان برده اند روزگار همان ایام قدیم است که این دسته هیبت ها زهره از بینندگان ببرد و حریم و حرمت بیاورند که اگر عالی جنابشان زحتمی بخرج داده پشت سرشان را نگاه می کردند دم بلندشان را می دیدند که از زیر پوستین بیرون آمده و زودتر از غرش عرعرشان آبرویشان برباده داده ، دست از این شیرین کاریها برمی داشتند تا امروز دیگر اینچنین دست و پا در گل مانده نمی ماندند و این به روزگارشان در نمی آمد ولی چه شود که دیگر این هزاران لعنتی که ایشان بر آن دهانی که بی موقع باز شد و دمی فتح آن را تبریک گفت و دمی دیگر بر گردنکشی و زورگویی سخن گفت می فرستند فایده ای ندارد و به قول معروف آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت .
اشتراک در:
پیامها (Atom)